
تومان90.000
قادرقلی بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد. همچنان ابلهانه میخندید. به چشمان ابراهیم خیره نگاه میکرد و گفت: «هیچکس خونه نیست… همه رفتن مسجد برای دختر دخیل ببندن، منم دارم میرم، تو نمیای دکتر؟»
و از در خارج شد.
نسبت به او احساس انزجار کرد چون او را مسبب تمام این دردسرها میدانست.
ناگهان در باز شد. دختر کدخدا بود با همان لباس سفید، موهای بلند سیاه و چشمهای یخ کرده. در را یواش پشت سرش بست. به طرف ابراهیم آمد و گفت: «من هار نیستم اونا هارن. اگه نتونی درمانم کنی بهزور ما رو عقد میکنن».
| نویسنده: | فاطمه رضازاده |
|---|---|
| موضوع: | مجموعه داستان کوتاه |
| قطع: | رقعی |

تومان90.000
قادرقلی بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد. همچنان ابلهانه میخندید. به چشمان ابراهیم خیره نگاه میکرد و گفت: «هیچکس خونه نیست… همه رفتن مسجد برای دختر دخیل ببندن، منم دارم میرم، تو نمیای دکتر؟»
و از در خارج شد.
نسبت به او احساس انزجار کرد چون او را مسبب تمام این دردسرها میدانست.
ناگهان در باز شد. دختر کدخدا بود با همان لباس سفید، موهای بلند سیاه و چشمهای یخ کرده. در را یواش پشت سرش بست. به طرف ابراهیم آمد و گفت: «من هار نیستم اونا هارن. اگه نتونی درمانم کنی بهزور ما رو عقد میکنن».
| نویسنده: | فاطمه رضازاده |
|---|---|
| موضوع: | مجموعه داستان کوتاه |
| قطع: | رقعی |
6 در انبار